![]() |
![]() |
|
| آذربایجان منم الیم آذربایجان منم دلیم آذربایجان منم علوتیم آذربایجان من شهرتیم |
|
سهند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 10:43 توسط آذربایجان |
|
|
کرکس آمدجان مارا برد می داند کسی؟
غصه آمد خورد مارا خورد می داند کسی؟
سیخیلیر کونول آغلایار گوزوم قالیبدیر اورکده یارالی سوزوم دای دیزلریمده قالمییب دوزوم گئدیری اوغلوم قالمالی دییر داوادرمانی آلمالی دییر
دلم بسیار گرفته و چشمان می گریند حرفهای زخمی من در دلم مانده است دیگر در زانوانم قدرت ایستادن ندارم پسرم می روم و انگار ماندنی نیست دارو و درمان خریدنی نیست(ندارد)
سهنده باخین قارلیدی باشی(خیلی استوار) قارادی گوزو قلم دی قاشی بوجور داغلارا آغیر یاراشی ندن بیلمیرم یاتاغان گئدیر آی سیز گئجمدن گونش سان گئدیر
به سهند من نگاه کنید سرش پر از برف است چشمهایش سیاه و ابروانش کمند است این جور کوهها را سنگینی آراسته است نمی دانم چرا خواب آلوده می رود از شب بی ماهم خورشید می رود
گئتملی اولدین مندن آرالی قویدون باغریمی غملی یارالی سندن سونرا من رنگیم سارالی گئتمه بیر دایان بویووا باخیم یوردموزداکین یاندیریم یاخیم
رفتنی شدی از من هجران زده با رفتنت دلم را زخمی کردی بدون تو رنگ من زرد می شود نرو یک آن صبر کن تا قامتت را تماشا کنم همه اهل ایل را بسوزانم و خاکستر کنم(با گریه)
سنسیز بو دونیا پارایا دیمز یارالی انسان یارایا دیمز آغلار بیلیرسن قارایا دیمز؟ نییه گلمیشدین نییه گئدیرسن کونلومی غمله کدر ائدریسن
بدون تو این دنیا پشیزی هم نمی ارزد انسانی که زخمی باشد زخمی را نمی آزارد می دونی که سفیدی ها به سیاهیها نمی ارزد!! برای چی اومده بودی برای چی می روی ؟ چراضمیرم را با غم تاریک می کنی؟
سندن آرالی قوجاللام اینان قئیدسن بیر ده اوجاللام اینان قاف دان دا بیر گون باج آللام اینان سهند! سن آلله گئتمه بیر دایان اوزون یوخودان سن آلله اویان
در هجران تو من پیر می شوم باور کن اگر برگردی تا آسمانها اوج می گیرم باور کن از کوه قاف هم باج می گیرم باور کن سهند تو را به خدا نرویک دم صبر کن از این خواب دراز و ابدی بیدار شو
سهند بیلیرسن سنه قول آچدیم؟ دوشک بئشیکه قیزیلی ساچدیم؟ سن اولان گونی یورلدوم قاچدیم ؟ دایان گئتمه بیر آتان آغلاییر دمیر توخویا اوزون باغلاییر
سهند هیچ می دونی برای تو بغل وار کرده بودم برای تشک و گهواره تو طلا نشانده بودم روزتولد تو خسته شدم اما هی دویدم نرو صبر کن پدرت گریه می کند خودش را به قفس آهنین گره می زند
بیر گون سن منه چلیک اولاردین نه بیلیم تئزدن گلیب سولاردین قالاردین گول تک منی یولاردین گئت قوی باجیلار سنسیز آغلاسین آنان اوره گین گونده داغلاسین
قرار بود برای من عصای دست بشوی چه می دانستم میایی و زود زرد می شوی کاش می ماندی و مراچون گل پرپر می کردی برو بگذار خواهرانت بدون تو بگریند و مادرت هر روز بر دل خود داغی تازه بگذارد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 10:41 توسط آذربایجان |
|
ياشا ياشا اذر بايجان
آذربایجان سن سن منیم علویتیم ، شان شهرتیم***آذربایجان تو هستی تمام وجود و شهرت و منزلت من
آدیم منیم اؤز آدیمدیر سنسیز منیم نه قیمتیم***اسم تو اسم من است،بدون تو من هیچ قیمتی ندارم
آذربایجان ، آذربایجان ، یاشا ، یاشا آذربایجان ***آذربایجان،آذربایجان، زنده باد،زنده باد آذربایجان
نفسیمیز بابک لرین صابرلرین اود نفسی*** نفس ما،نفس های آتش مثل بابک و صابر ها است
اودور گلیر اوزاقلاردان بابا لارین آیاق سسی***الان هم صدای قدم های پدران ما از دوردسن می آید
آذربایجان ، آذربایجان ، یاشا ، یاشا آذربایجان***آذربایجان،آذربایجان، زنده باد،زنده باد آذربایجان
بیز تاریخه سیغینماریق دونن واردیق بوگون واریق***ما از تاریخ شکست نخوردیم- هم دیروز بودیم و هم امروز
بیز کئچمیشه گووه نه رک گله جه یه آددیملاریق***ما به گذشته امان افتخار میکنیم و به در آینده نامین می شویم
آذربایجان ، آذربایجان ، یاشا ، یاشا آذربایجان***آذربایجان،آذربایجان، زنده باد،زنده باد آذربایجان
آذربایجان من عشقیم منیم آندیم ، منیم آتام***آذربایجان،عشق من،قسم من و پدر من
بیز ایکیمیز بیر توپراغیق منده سنین بیر پارچانام***ما دوتا از یک خاکیم و من قسمتی از تو هستم
آذربایجان ، آذربایجان ، یاشا ، یاشا آذربایجان***آذربایجان،آذربایجان، زنده باد،زنده باد آذربایجان
جان آذربایجان (ترجمه)
تـــــوپــــــراغینا جـــــــان دئمـــــیشم***بـــــه خاکش جـــــــــان گفته ام
سویونا مرجـــــان،مرجــــان دئمیشم***به آبش مرجان،مرجان گفته ام
جانیمی قوربان ، قوربان دئمیشـــــم***جانم را به آن فـــدا،فدا گفته ام
آی گؤزوم جانیم ، هئی ، آذربایجانیم***ای نور چشم و جانم، هئی،آذربایجانم
جان جان جان آذربایجانیم ای جان جان جانم آذربایجانم
بــــــــــولاقلارین شــــــــربت دادیـــــــر***چشمه هایت طعم شربت و شیرینی میدهد
آرزولاریمـــــــیز هــــــــله دالـــــــــدایــر***آرزوهــــــایمان هنـــــــــوز مـــــــــــانده اســـت
تبریزین گـــــــؤزو ، گؤزو یـــــــــــولدادیر***چشـــــم تبریــــــــــــز ،چشمش در راه است
آی گؤزوم جانیم ، هئی ، آذربایجانیم***ای نــــور چشم و جانم، هئــــی،آذربایجانــــم
جان جان جان آذربایجانیم ای جان جان جانم آذربایجانم
قـــــــــــــــارا باغیندا چوخ بولبولون وار***در قـــــــره بـــــــــاغت بسیـــــــــار بلبل داری
بــــــــــالدان شیریــــــن دیلیــــــــن وار***از عسل شیرینتر زبان داری تو(زبان تورکی)
ستار خان کیــــــــــــمی ایییدلرین وار***و جــــوانــــــمردی همچون ستارخـــــان داری
آی گؤزوم جانیم ، هئی ، آذربایجانیم***ای نور چشم و جـــانــــم، هئی،آذربــــایجانم
جان جان جان آذربایجان ای جان جان جانم آذربایجانم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 22:53 توسط آذربایجان |
|
|
اذرابادگان من مگر بی تو میشود زمزمه ی ارس شنید مگر بی تو میشود به معنای وطن رسید انکه دلش میزند نبض جدایی در باد با او سخن میگویم تا نگه دارد به یاد اذرابادگان من جان جانان من است قيمت خون ارس رگ ایران من است ای سر سبز وطن اذرابادگان من از تو جدا یک نفس مبادا ایران من روزگارت در امان دور از دست گزند پشت تو میلرزه باد همچنان کوه سهند سرفراز یاور ایران من پرغرور خاک ستارخان من انکه دلش میزند نبض جدایی درباد با اوسخن میگویم تا نگه دارد به ياد اذرابادگان من جان جانان من است خانه ی شمس و زرتشت ابروی میهن است چه نزدیک تو باشم چه در غربت غریب و دور تو را نمیدهم ز دست ای مرز عشق و شوق و شور مگر بی تو میشود زمزمه ی ارس شنید مگر بی تو میشود به معنای وطن رسید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 15:19 توسط آذربایجان |
|
|
جنگ مشكوك (13)
16- فعالیتها وتلاشهای بین المللی : |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 15:13 توسط آذربایجان |
|
|
ارتش خصوصي صدام (13) فداشدن براي رهبر عشق به رهبر، به عنوان جزء اخيرمفهوم انزوا، براي "پركردن فضاي خالي" مورد استفاده قرار گرفتهاست. درماندگي و نوميدي مورد تشويق قرار مي گيرند. القاء عام بر اين است كه چيزي نيستي و نمي تواني كاري انجام دهي. همه چيز را مديون رجوي هستي و بدون هدايت او شكست خواهي خورد و ويران ميشوي. اگر مجاهدين را ترك كني، بلافاصله فاسد ميشوي و كارت به فاحشگي و اعتياد و جنايت ميكشد. تنها كليد زنده ماندن و زندگي آراسته اطاعت و فرمانبرداري كامل از رجوي (از طريق مريم) است. تو شيطاني مگر از رجوي پيروي كني، و هرروز بايد اين واقعيت را به خودت يادآوري كني، در گزارشهاي روزانهات بنويسي و در هر نشست آن را بگويي. هدف اين است كه از حقوق رهبر حراست كني و اجازه ندهي كسي آن را به خطر بياندازد. اگر تفكرات و احساسات خودت را داري، داري از رهبر دزدي ميكني. فقط او است كه ميتواند از آن براي خير استفاده كند، تو از آن براي شر استفاده خواهي كرد. مفهومي اساسي كه در سازمان حاكم است اين است كه هر لحظهاي كه شخص براي رهبر صرف ميكند، چه در تفكر و چه در عمل، براي خير صرف شده و هر لحظه ديگري، حتي وقتي خواب هستي يا فكر ميكني كه خوب كاري انجام ميدهي، در حمايت از شر انجام شدهاست. شما حق نداري تصميم بگيري چه چيزي خوب است، فقط رجوي ميتواند اين كار را انجام دهد. اگر با تصميمات خودت به ديگران كمك كني به شر كمك كردهاي. با وجود اين اگر به دستور مريم و مسعود مردم را بكشي و بمبگذاري كني و به ديگران صدمه بزني كار خير انجام دادهاي. بعد از مدتي، اين امر به شيوهاي از زندگي تبديل ميشود و اعضا به اين فضا عادت ميكنند. در واقع آنان اراده خود را از دست ميدهند و مانند يك كودك بي مسئوليت ميشوند. آنها فقط نسبت به رهبر مسئوليت دارند و او است كه مسئول خوب و بد و تصميمگيري ميباشد. حتي در اعتقاد مذهبي، فقط در اين زمينه از آنها سئوال ميشود كه چقدر از رهبر پيروي كردهاند. اعضا براي اشتباهات رجوي در پيشگاه خداوند مسئول نخواهند بود. او به اصطلاح ايثار كرده و تقصيرها را به گردن گرفتهاست طوري كه همه آنها (اعضا) آزاد خواهند بود. (البته اين نقش مسيح است كه در دين مسيحيت منعكس شده، اما رجوي چنين منظوري ندارد) تمام اين شيوه ها نه تنها افراد را گيج ميكند و اختيار را از آنان ميگيرند، بلكه افراد را منزوي نيز ميكنند. هيچ وقت از انجام كار درست مطمئن نخواهي بود؛ هميشه بايد به خودت شك داشته باشي. به اعضا دستور داده ميشود كه خودشان را با ديگران مقايسه نكنند و از رهبر به عنوان هدايت كننده رفتارشان استفاده كنند. اين امر مجددا روابط با مردم را قطع ميكند و اجازه همراه شدن با آنان را نمي دهد. يك نوع جو كلي بين تمام اعضاي مجاهدين وجود دارد، مانند گروهي از مردم كه با يك دشمن خارجي (بقيه دنياي درحال فساد) برخورد ميكنند و بايد به طور كامل بهم اعتماد كنند. اما، يك نوع عدم اعتماد كلي هم وجود دارد چون هيچ يك از اعضا نميتواند بطور كامل مطمئن باشد كه ديگران چطور دربارهاش فكر ميكنند، يا حتي خودش چطور فكر ميكند، بنابراين از دست دادن اعتماد يك امر طبيعي است. تنها چيزي كه بطور يقين باقي ميماند گوش دادن به رجوي و اطاعت از او است. وقتي رجوي خودش را تنها رهبر مجاهدين اعلام كرد او خود را به نقطهاي رساند كه اكنون هست، معلوم است كه قصد نداشت از سازمان يك فرقه بسازد و او صرفا از سازمان براي ارتقا خودش استفاده كرد تا به موضعي برسد كه بتواند قدرت را بطور كامل به دست گيرد.اما با وجود اين، مجاهدين يك فرقه است، و از نظر ارگانيكي به عنوان يك فرقه وجود دارد. يك فرقه زندگي خودش را دارد و از انگيزههاي خودش پيروي ميكند. وقتي رجوي تغييرات در سازمان را بوجود آورد، اين تغييرات راه خودشان را پيش گرفتند و به درجات پايين تر واعضا نفوذ كردند. اين كه بتوان جلوي اعضا را گرفت كه اين تغييرات را انجام ندهند غير ممكن است و اين چيزي است كه از دامنه برنامه ريزي و كنترل رجوي خارج است. هرچه القاب شخص و در نتيجه محيط افراطي تر باشند، فساد شخص و محيط بيش تر خواهد بود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 13:57 توسط آذربایجان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
برگ ها از شاخه مي افتاد
من تنهاي تنها .راه مي رفتم در کنار بر که اي پوشيده از باران برگ شايد اين افسوس را با باد مي گفتم: اه اين ايينه را اين برگ هاي خشک .پوشانده است ان صفا. ان روشنايي در غبار تير گي مانده است تا کجا مهر بهاران پرده از ر خسار اين ايينه بر دارد چهره او را به دست نور بسپارد روزهاي زندگي مثل بر گ از شاخه مي افتاد و من هم چنان تنهاي تنها راه مي رفتم يادها. غم هاي سنگين چهره ايينه ي دل را کدر مي کرد شايد اين فرياد را با خويش مي گفتم: بايد اين ايينه را از ظلمت رهايي داد چهره ياو را به لبخند اميدي تازه از نور روشنايي داد عشق بايد پرده از رخسار اين ايينه بردارد چهره اورا به دست نور بسپارد.... |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
| پیوندها |
|
دكتر علي شريعتي(وحيد) قاصدك و حكايت ديگر( استاد پورمحمد) رهايي اي اريايي(امير عزيز) دبيرستان فيزيك (پيمان) شعرو زندگي(موسي كليم) |
|
RSS
|